بافت فردا: وحدت برای پیشرفت |
ميرحسين چه را تاب نياورد؟
داريوش كريمي
در گذشته اي نه چند دور، زماني كه ميانسالان آن را به ياد مي آورند و جوانان آن دوران را نديده اند، ملت ايران از هر قوم و نژاد با هر زبان و فرهنگ ، با هر دين وآئين و با هر نوع پوشش و چهره مشتي واحد شدند و در سايه وحدت و خودباوري يكي از بزرگترين انقلاب هاي تاريخ بشر را رقم زدند. در آن زمان هم همانند امروز عده اي چپ بود و گروهي راست، عده اي محافظه كار بودند و گروهي تحول خواه. عده اي مقيد به باورها و عرف جامعه بودند و گروهي ديگر غير ملتزم. آنان اما با هر سليقه و جهان بيني يك هدف مشترك داشتند و آن خارج كردن ايران از سيطره بيگانه و محو استبداد و خودكامگي حكام بود. ايرانيان همه حول محور مردي بزرگ گرد هم آمدند و تحت رهبري او هم نظام استبدادي فروپاشيد و هم سلطه بيگانه از ايران رخت بر بست. در آن زمان همه آدمها خودي بودند با هر شكل و شمايل ، آئين و باور ، گرايش اجتماعي و مسلك سياسي. آيه رحما بينهم در همه جا جاري و ساري بود. كسي بر ديگري به دليل طبقه اجتماعي، برتري اقتصادي، حاكميت سياسي بر ديگران نفوذ و سيطره اي نداشت. همه خودي بودند. دانشجوي چپ همانقدر خودي بود كه طلبه حوزه علميه، منتقد همانقدر عزيز بود كه پيرو، كارگر معترض همانقدر پذيرفته مي شد كه كارفرماي مطيع، جوان تنوع طلب همانقد دوست داشتني بود كه پير زاهد و...
در آن زمان در اوج شادي و شادماني ملت، به ناگاه كشور مورد هجوم بيگانگان قرار گرفت، استقلال كشور و شرف ملت به مخاطره افتاد. ارتش ملي فرو پاشيده بود. نهادي نظامي پيش روي دشمن متجاوز قرار نداشت. هواپيماها از آسمان، ناوها از دريا و تانك ها از زمين به عمق سرزمين سر بلند ايران يورش مي بردند. مراد ملت، هم او كه منادي وحدت ملي بود و با دم مسيحايي خويش ترك و فارس و عرب و بلوچ و كرد و تركمن و پير و جوان و مسلمان و مسيحي و زرتشتي و يهودي و با حجاب و بي حجاب را ايراني مي خواند فرمان بسيج عمومي صادر كرد. همه آمدند چرا كه همه خودي بودند. كسي مانع كسي ديگر نشد چرا كه كسي بر ديگري ترجيح نداشت. ملت بسيج شد. مردي از آن ميان بسيج را مدرسه عشق ناميد. مردي از حوزه روشنفكران دين باور، مردي از جمع هنرمندان عامل و مردي از سلاله زهرا(س). او نخست وزير محبوب امام مير حسين موسوي بود. مردي كه با امام خويش پيماني جاودانه داشت. تا او بود اين هم ماند. او كه رفت اين هم عرصه سياست را وانهاد تا ديگر خودي ها كه كم هم نبودند فرصتي براي خدمت بيابند.
سالها گذشت. او رفتار و عمل جانشينان خود را با وسواس رصد ميكرد و هر كجا نياز بود به آنان مشورت و راهنمايي ميداد. آنان هم در قامت رئيس جمهور افتخار ميكردند كه از مشورت ميرحسين بهره بجويند و با همفكري او به قله آرمان هاي انقلاب نزديك و نزديكتر شوند. ميرحسين خشنود بود كه با خاتمه جنگ، دولت سازندگي تمام توان خود را بر بازسازي ويرانه هاي جنگ ويرانگر و ايجاد زير ساخت هاي توسعه صنعتي و كشاورزي صرف ميكرد. او خشنود بود كه دولت اصلاحات بر آرمانهاي قانون اساسي، آزادي هاي مدني، صلح طلبي و عدالت جويي ايران و انقلابش تاكيد نمود و توانست روي ديگر وحدت همه خودي ها را به نمايش گذارد و عزت ايرانيان در نزد جهانيان را به اوج برساند. در آن سالها ملت سربلند و سرافراز بودند و دولت پاسخگو. مردم براي رفع نيازشان محتاج دست درازي به سوي دولت نبودند و شرافت خويش براي سير كردن شكم گرسنه كودكان به مسلخ دولت و نهادهاي امدادي نمي بردند. آنان ترجيح ميدادند صورتشان را با سيلي سرخ نكه دارند اما زبان در نقد دولتمردان بگشايند و آن سيد خندان محمد خاتمي نيز با روي گشاده همه نقدها را با گوش جان مي شنيد و بر حق مردم تاكيد مي ورزيد.
به ناگاه اما همه چيز تغيير كرد. قدرت در دست گروهي انگشت شمار متمركز شد.دايره خودي تنگتر و تنگتر شد. .همه غير خودي خوانده شدند. دانشجويان منتقد برانداز ناميده شدند. ياران و پيروان راستين امام بي دين خوانده شدند. احزاب سياسي ستون پنجم دشمن شدند. مطبوعات آزاد و مستقل مزدور قلم بدست شدند. شخصيت هاي ملي و مذهبي تخريب شدند. حتي مراجع ديني هتك حرمت شدند. صداقت رخت بر بست و دروغ مقام يافت، پاكدلي از بين رفت و ريا مسلط گشت. دوستي ها به دشمني بدل گشت. قانون گريزي و قانون ستيزي شيوه اي رايج شد. ارزش ها تغيير يافت. خرافه پرستي به جان باورهاي مردم افتاد.آيين سنتي زشت شمرده شد و رسم زشت به دنبال حكام دويدن براي لقمه اي نان ارزش خوانده شد. عزت ايران و ايرانيان خدشه دار شد. به رئيس جمهورش در مجامع بين المللي اهانت شد و به مردمش در فرودگاه كشوري بي هويت توهين شد. اقتصاد متزلزل شد، سياست با فريب و نيرنگ همزاد گشت و اعتماد جامعه به حكومت كمرنگ شد.
ميرحسين، نخست وزير محبوب امام، ديگر تاب نياورد. شكاف عمل دولت با آرمانهاي امام آنچنان گسترده بود كه او احساس خطر كرد. احساس خطر براي انحراف غير قابل جبران از آرمانهاي انقلاب و امام. احساس خطر براي استقلال كشوري كه هشت سال بحران جنگش را اداره كرده بود و اجازه نداده بود ذره اي از خاكش به يغما برود. احساس خطر از قهر ملت با دين و دينداري. احساس خطر از قرباني شدن عزت و شرافت ايراني براي سير كردن شكم. احساس خطر براي ارزش هاي ديني و ملي، احساس خطر براي نابودي سرمايه هاي طبيعي، فيزيكي، انساني و اجتماعي كشور. احساس خطر از طمع بيگانگان به اين سرزمين مقدس. او نمي توانست خود را ببخشد اگر براي تغيير شرايط پا پيش نمي نهاد. تاريخ نيز او را نيز نمي بخشيد اگر او بزرگي خطر را احساس نمي كرد و ملت نيز او را نمي بخشيد اگر او كنج عافيت بر مي گزيد و در اوج سختي ها و دشواري ها به ميدان نمي آمد.
او اكنون آمده است. با شالي سبز بر گردن منقوش به نام فاطمه زهرا(س) تا به مردم بگويد من وظيفه خود را ادا كردم. زهر و تلخي بدگويي و ياوه سرايي همه بدخواهان ملت بزرگ ايران و انقلاب عظيم آن را به جان خريدم. او آمده است تا بر تفكيك ملت به خودي و غير خودي خط بطلان بكشد. در نزد او همه خودي هستند. هيچ ايراني وطن دوست قانونمداري غير خودي نيست. او در هشت سال نخست وزيري اش با همه افراد جامعه با هر گرايش و تفكر كار كرده است. براي او همچون امير مومنان حكومت از آب دهان بز نيز بي ارزش تر است اگر نتواند قانون پذيري و پاسخگويي دولت و تامين امنيت و آزادي براي همه مردم را بر قرار سازد.
اينك زمان هم پيماني است. پيمان مردم با مير حسين براي زدودن تاريكي شب. وعده خداوند است كه صبح خواهد دميد و خورشيد فروزان تاريكي ها را خواهد زدود.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|